![]() |
![]() |
|
|
ببارید ابرها بر من
که من محتاج بارونم من اینجا تشنه در قحطی نماز عشق می خونم بیا آغوشت و وا کن برای دست های من بیا هم گریه عاشق طلسم بغضمو بشکن ..... ببارید ابرها بر من .....
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 8:50 AM توسط بـــــهار |
|
|
دلم تنگ است دلم تنگ است
دلم اندازه حجم قفس تنگ است ! این روزا حرف دل و زبونم یکی شده ! دلم دلتنگ دلتنگ است . . .
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 8:52 AM توسط بـــــهار |
|
|
روزگار غریب است
و غریب تر از روزگار ما ٬ انسانها که تلقین مثبت را مانند قرص مسکن درسه وعده میخوریم وخوشیم سرخوش اما به مدت 8 ساعت و دوباره قرصی دیگر. . . آرزوی ساخت قرصی با تاثیر همیشگی را در ذهن خود مرور خواهیم کرد!! |
|
+ نوشته شده در
ساعت 2:0 PM توسط بـــــهار |
|
|
به کجا چنین شتابان ؟
گون از نسیم پرسید دل من گرفته زینجا هوس سفر نداری ز غبار این بیابان ؟ همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم به کجا چنین شتابان ؟ به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم سفرت به خیر ! اما تو دوستی خدا را چو ازین کویر وحشت به سلامتی گذشتی به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را |
|
+ نوشته شده در
ساعت 1:20 PM توسط بـــــهار |
|
|
آن که می گوید دوستت دارم
خنیاگر غمگینیست که آوازش را از دست داده است ای کاش عشق را زبان سخن بود هزار کاکلی شاد در چشمان توست هزار قناری خاموش در گلوی من عشق را ای کاش زبان سخن بود آن که می گوید دوستت دارم دل اندوهگین شبیست که مهتابش را می جوید ای کاش عشق را زبان سخن بود هزار آفتاب خندان در خرام توست هزار ستاره ی گریان در تمنای من عشق را ای کاش زبان سخن بود
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 1:11 PM توسط بـــــهار |
|
|
عشقبازی به همین آسانی است...
که گلی با چشمی بلبلی با گوشی رنگ زیبای خزان با روحی نیش زنبور عسل با نوشی کار همواره باران با دشت برف با قله کوه رود با ریشه بید باد با شاخه و برگ ابر عابر با ماه چشمه ای با آهو برکه ای با مهتاب و نسیمی با زلف دو کبوتر با هم و شب و روز و طبیعت با ما عشقبازی به همین آسانی است... شاعری با کلمات شیرین دست آرام و نوازش بخش بر روی سری پرسشی از اشکی و چراغ شب یلدای کسی با شمعی و دل آرام و تسلا و مسیحای کسی یا جمعی عشقبازی به همین آسانی است... که دلی را بخری بفروشی مهری شادمانی را حراج کنی رنجها را تخفیف دهی مهربانی را ارزانی عالم بکنی و بپیچی همه را لای حریر احساس گره عشق به آنها بزنی مشتری هایت را با خود ببری تا لبخند عشقبازی به همین آسانی است... هر که با پیش سلامی در اول صبح هر که با پوزش و پیغامی با رهگذری هر که با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی نمک خنده بر چهره در لحظه کار عرضه سالم کالای ارزان به همه لقمه نان گوارایی از راه حلال و خداحافظی شادی در روز آخر و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا و رکوعی و سجودی با نیت شکر عشقبازی به همین آسانی است... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 10:50 AM توسط بـــــهار |
|
|
دیگر شعرم نمی آید
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 1:44 PM توسط بـــــهار |
|
|
نمی دانم كدام شانه را...
تنها تكیه گاه اشكهایم كنم!
نمیدانم چطور چراغ اینده راروشن سازم
گم كرده راهم پس تو بیا و نجاتم ده،
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 1:56 PM توسط بـــــهار |
|
|
هرگاه دفتر محبت را ورق زدی
و هرگاه زیر پایت خش خش برگها را احساس كردی نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو: |
|
+ نوشته شده در
ساعت 9:26 PM توسط بـــــهار |
|
|
به شانه ام می زنی که غم هایم را بتکانی ؟
به چه دل خوش کردی ؟ به تکاندن برف از شانه ی آدم برفی!! |
|
+ نوشته شده در
ساعت 2:43 PM توسط بـــــهار |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 9:29 AM توسط بـــــهار |
|
|
زیبا سلام!
زیبا! هوای حوصله ابریست چشمی از عشق ببخشایم تا رود آفتاب بشوید دلتنگی مرا زیبا! کنار حوصله ام بنشین زیبا! کنار حوصله ام بنشین و مرا به شط غزل بنشان بنشان مرا به منظره عشق بنشان مرا به منظره باران بنشان مرا به منظره رویش من سبز می شوم زیبا سلام ... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 12:5 PM توسط بـــــهار |
|
|
بر سنگ مزارم بنویس :
زیر این سنگ جوانی خفته ست با هزاران ای کاش . . . و دو چندان افسوس ! که به هر لحظه عمرش گفته ست. . . بنویس : این جوان بر اثر ضربه کاری مرده ست ! نه ! بنویس: این جوان در عطش دیدن یاری مرده ست. . . جلوی روز وفاتم بنویس: روز قربان شدن عاطفه در چشم نگار روز پژمردن گل فصل بهار. . . روز اعدام جنون بر سر دار. . . روز خوشبختی یار . . . روی سنگم بنویس : آی گلهای فراموشی باغ ! مرگ از باغچه کوچکمان میگذرد داس به دست ! و گلی از لبخند میبرد از بر ما. . .
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 12:40 PM توسط بـــــهار |
|
|
گاهی زیباییت را باور نمیکنم ! |
|
+ نوشته شده در
ساعت 1:16 PM توسط بـــــهار |
|
|
ديرگاهي است که دل روز و شب مي ترسد، با خودش مي جنگد و به تو مي نگرم که دلم مدتهاست که شده حيرانت ! باز دل مي ترسد، که مبادا روزي بروي از اينجا و بمانم تنها و بميرم رسوا ! ! باز من مي گريم که مبادا عشقم برود از يادت بدهي بربادم و بميرم در غم !باز در رويايت دل من مي ماند و به خود خندد که شده مجنونت تا کنون قلبم را اينچنين ديوانه من نديدم هرگز!! از نگاه پاکت دل من مي لرزد باز هم مي ترسم نکند چشمانت روزگاري جز من به کسي عشق دهد! ؟ اي اميد ماندن ، بي تو من خواهم ماند با دلي پر ماتم در پس تنهايي وقت آرامش شب از خيانت لبريز از همه بي زارم و تو را مي خواهم تا بميرم از شوق لحظه ديدارت اي تو که آغوشت مأمن اين تنهاست باز هم دريابم که پرم از گريه و بغضي کهنه روز و شب لبريزم گرمي آغوشت برتر از يک دنياست در کنارت گويي مالکم دنيا را تو بمان تا عمري من بمانم شيدا و نميرم تنها و تمام خود را بدهم در راهت من نخواهم هرگز که بجز چشمانت به کسي عشق دهم و کسي را جز تو لايق خود دانم! من همه اميدم بسته به چشمانت تو شدي رويايم تو شدي دنيايم . . . . |
|
+ نوشته شده در
ساعت 9:49 AM توسط بـــــهار |
|
|
فقط يك آرزو بكن ،
ديگر نه از زخم هايِ كهنه يِ دلگير بالا برويم نه از پلّه هاي پوسيده يِ خيال ، عطرِ ياس و چشمكِ رازقي ، شكرانه يِ بهبوديِ احوالِ لبخندِ ماه . شب كه كمرنگ تر از سياهيِ گيسوانِ تو ، چشمانت هم كه طلوعِ جاودانه يِ روشنايي ، نذرِ ما پابوسِ هشتمين ستاره يِ روشن و نيازِ ما مهربانيِ آن دستهايِ خوب . يك آرزو بكن ، مي خواهم بسرايمت . |
|
+ نوشته شده در
ساعت 12:37 PM توسط بـــــهار |
|
|
چه لطیف است حس آغازی دوباره، و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس. . . و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن! و چه اندازه شیرین است امروز. . . روز میلاد. . .
تولدم مبارک !!! |
|
+ نوشته شده در
ساعت 6:58 PM توسط بـــــهار |
|
|
شنيدم كه چون قوي زيبا بميرد
فريبنده زاد و فريبا بميرد شب مرگ تنها نشيند به موجی رود گوشه اي دور و تنها بميرد در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب كه خود در ميان غزل ها بميرد گروهي برآنند كاين مرغ شيدا كجا عاشقي كردآن جا بميرد شب مرگ از بيم آن جا شتابد كه از مرگ غافل شود تا بميرد من اين نكته گيرم كه باور نكردم نديدم كه قويي به صحرا بميرد چو روزي ز آغوش دريا بر آمد شبي هم در آغوش دريا بميرد تو درياي من بودي آغوش واكن كه مي خواهد اين قوي زيبا بميرد |
|
+ نوشته شده در
ساعت 7:49 AM توسط بـــــهار |
|
|
دست ها بالا بود هر کس سهم خودش را طلبید سهم هر کس که رسید داغ تر از دل ما بود نوبت من که رسید سهم من یخ زده بود سهم من چیست مگر یک پاسخ پاسخ یک حسرت سهم من کوچک بود قد انگشتانم عمق آن وسعت داشت وسعتی تا ته دلتنگی ها شاید از وسعت آن بود که بی پاسخ ماند! |
|
+ نوشته شده در
ساعت 4:47 PM توسط بـــــهار |
|
|
من می دانم؛
می دانم روزی از کوچه دلتنگی هايم گذر خواهی کرد. من آن روز٬ کوچه را با اشک هايم آب خواهم داد تا؛ بوی خوش آمدن يار همه را با خبر کند؛ و به انتظار ديرينه ی من پايان دهد. من تو را٬ عشقت را٬ حتی دوست نداشتن هايت را٬ در سينه ام٬ در خيالم و در روحم حبس خواهم کرد. |
|
+ نوشته شده در
ساعت 12:1 PM توسط بـــــهار |
|
|
مثل پروانه ها زیبا شده ام
فقط پریدن را نمی دانم ! مثل قمری ها خوش صدا شده ام فقط پریدن را نمیفهمم! مثل آسمان پر ستاره شده ام فقط پرواز را ندیده ام ! نه پریدن پروانه ها، نه پریدن قمریها فقط گاهی چشمک زدن ستاره ها را از دور می بینم |
|
+ نوشته شده در
ساعت 8:50 AM توسط بـــــهار |
|
|
وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست، نگفتم: عزيزم اين کار را نکن! نگفتم: برگرد و يک بار ديگر به من فرصت بده. . . وقتی پرسيد دوستش دارم يا نه، رويم را برگرداندم! حالا او رفته، و من: تمام چيزهايی را که نگفتم ميشنوم. . . نگفتم: عزيزم متاسفم، چون من هم مقصر بودم . . . نگفتم: اختلاف ها را کنار بگذاريم، چون تمام آنچه ما ميخواهيم عشق و وفا داری و مهلت است. . . گفتم: اگر راهت را انتخاب کرده ای، من آن را سد نخواهم کرد! حالا او رفته، و من: تمام چيزهايی را که نگفتم ميشنوم. . . او را در آغوش نگرفتم و اشک هايش را پاک نکردم. نگفتم: اگر تو نباشی، زندگی ام بی معنی خواهد بود. . . فکر میکردم از تمام آن بازیها خلاص خواهم شد. . . اما حالا تنها کاری که میکنم: گوش دادن به تمام آن چیزهایی است که نگفتم! نگفتم: بارانی ات را در آر، قهوه درست میکنم و با هم حرف میزنیم. . . نگفتم: جاده بیرون خانه طولانی و خلوت و بی انتهاست. . . گفتم: خدا نگهدار ، موفق باشی، خدا به همراهت. . . او رفت و مرا تنها گذاشت، تا با تمام چیزهایی که نگفتم زندگی کنم |
|
+ نوشته شده در
ساعت 11:7 AM توسط بـــــهار |
|
|
وقتی یكی رو دوست داری . . .
ازش خداحافظی می كنی! چون دوستش داری! و نمی خوای ناراحت باشه ، مطمئن باش هیچ وقت از ذهنت بیرون نمیره و فراموش كردنش غیر ممكنه . دوست داشتن مقدسه ، هر كسی رو دوست داری بهش بگو . . . بگو . . .
دلم براش تنگ شده . . . خیلی. . . |
|
+ نوشته شده در
ساعت 3:51 PM توسط بـــــهار |
|
|
در اتاق من طنینی بود از برخورد انگشتان من با اوج در اتاق من صدای کاهش مقیاس می آمد لحظه های کوچک من قامتی را فکر می کردند خواب روی چشم هایم چیز هایی را بنا میکرد یک فضای باز ، شن های ترنم ، جای پای دوست. . . |
|
+ نوشته شده در
ساعت 11:39 AM توسط بـــــهار |
|
|
آی اشک چشمانت را دیدی
با خود فکر کرده ای که چه شد که عشق بازی شد؟ چه شد که آفتاب زمانه صورت عشق را سوزاند و آسمان حتی یک قطره هم نگریست تا سوزشش التیام بگیرد؟ چه شد که فرشته ها با دستان پاکشان جمله ناپاکی را در ترانه هایمان گماشته اند؟ آرزو عیب نیست ولی می گویند عشق گناه است باورت نمی شود عشق گناه باشد و تو یک گناهکار به همین راحتی مجازاتت می کنند و یک تبعید سرد برایت در نظر می گیرند چون عاشق شدی. |
|
+ نوشته شده در
ساعت 10:11 PM توسط بـــــهار |
|
|
زندگی ام کاغذ پاره ای بيش نبود . .
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 11:5 AM توسط بـــــهار |
|
|
خواهر كوچكم از من پرسيد پنج وارونه چه معنا دارد؟! من به او خنديدم! گفت: روي ديوار و درختان ديدم! باز هم خنديدم! گفت: خودم ديدم مهران پسر همسايه، پنج وارونه به مينا مي داد! آنقدر خنده برم داشت كه طفلک ترسيد! بغلش كردم و بوسيدم! و با خود گفتم: بعدها با ديدن بي وقفهء درد، سقف ديوار دلت خم گردد و آنوقت مي فهمي پنج وارونه چه معنا دارد... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 9:50 AM توسط بـــــهار |
|
ــ من در دوردستترين جای جهان ايستادهام:
کنار ِ تو. □
بر سبزهشور ِ اين رود ِ بزرگ که ميسُرايد
برای تو. شاملو |
|||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
ساعت 3:39 PM توسط بـــــهار |
|
|||||||||||||||||||
|
در انتهای هر سفر زنده یاد حسین پناهی |
|
+ نوشته شده در
ساعت 10:51 AM توسط بـــــهار |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 2:23 PM توسط بـــــهار |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
آنگاه كه دوست مي داري همواره كسي به ياد تو باشد به ياد من باش كه من هميشه به ياد تو هستم
سوره بقره |
| پیوندهای روزانه |
|
برگ سبز (چاپاریست) باران عشق باد صبا یه غریبه.... اشک اشک اشک اشک اشک عشق قدیمی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 مرداد 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 آذر 1385 آبان 1385 |
|
RSS
|